خارپیچ سوزان
خارپیچ سوزان فرانتس كافكا ترجمه ی احمد شاملو
یكهو دیدم وسط خاربوته درهم پیچیده ای به تله افتاده ام. نگهبان باغ را با نعره ای صدازدم. به دوآمد، اما باهیچ تمهیدی نتوانست خودش را به من برساند.
داد زد: چه جوری توانسته اید خودتان را بچپانید آن تو؟ ازهمان راه هم برگردید دیگر.
گفتم: ممكن نیست. راه ندارد. من داشتم غرق خیالات خودم، آهسته قدم میزدم كه ناگهان دیدم این توام. درست مثل اینكه بته یكهودور و برم سبزشده باشد... دیگر از این تو بیرون بیا نیستم، كارم ساخته است.
نگهبان گفت: عجبا! میروید تو خیابانی كه ممنوع است می چپید لای این خارپیچ وحشتناك و تازه یك چیزی هم طلب كارید... درهرصورت تو یك جنگل بكر گیرنكرده اید كه، اینجا یك گردشگاه عمومی است .هرجور باشد درتان می آرند.
گردشگاه عمومی! اما یك همچین بته تیغ پیچ هولناكی، جاش تو هیچ گردشگاه عمومی نیست ... تازه وقتی تنابنده ای قادر نیست به این نزدیك بشود، چه جوری ممكن است مرا از توش درآورد؟... ضمنا اگر هم قرار است كوششی بشود باید فوری فوری دست به كار شد؛
گفتم : هوا تاریك شده و من محال است شب تو همچین وضعی خوابم ببرد. سر تا پام خراشیده شده ، عینكم هم از چشمم افتاده و بدون آن هم پیدا كردن اش از آن حرف هاست. من بی عینك كورم.
نگهبان گفت : همه این حرف ها درست ، اما شما ناچار باید دندان رو جگر بگذارید. یك خرده طاقت بیارید. یكی این كه اول باید چند تا كارگر گیر بیارم كه واسه رسیدن به شما راهی وا كنند تازه پیش از آن هم باید به فكر گرفتن مجوز كار از مقام مدیریت باشم . پس یك ذره حوصله و یك جو همت لطفا!
لینک مرتبط : داستان کوتاه لاشخور از فرانتس کافکا - ترجمه احمد شاملو