تبليغاتX
N O S T A L G I A

N O S T A L G I A

هنرومعماری (من‌فقط برای‌سایهءخودم‌مینویسم‌که‌جلوچراغ‌به‌دیوارافتاده‌است، بایدخودم رابهش‌معرفی‌بکنم.)

گفت: «بيا دعوا کنيم. »

گفتم: «دعوا کنيم؟ حريف نيستی! »

دستم را گرفت و نشاند کنار مبل تکی کنار پيانو. و همان لحظه ضبط صوت را روشن کرد.

چشم‌اندازی در مه بود. سرم را که بلند کردم نوک انگشتش را به لب‌های غنچه شده‌اش برد تا  ساکت بمانم.

قطعه که تمام شد، ضبط صوت را قطع کرد: «خب! حالا شماييد.» و بی آنکه حتا لبخند بزند روی نيمکت پيانو نشست.

گفتم: «اصلاً دعوای ما سر چی هست؟»


ادامه مطلب
+ ارائه شده در  دوشنبه 1 بهمن1386ساعت 21:50  توسط محمود اکبری  | 

Ahmad Shamlouحمالان پوچی

مرزهای دشوار تحمل را شکستند.

  - تکبیر برادران!

 

همسرایان وحدت

با حنجرهای بی‌اعتقادی

  حماسه‌های ایمان خواندند.

 - تکبیر برادران!


ادامه مطلب

+ ارائه شده در  دوشنبه 16 مهر1386ساعت 22:4  توسط محمود اکبری  | 

 گوسفند سیاه        ایتالو کالوینو

Italo Calvino شهری بود که همه‌ی اهالی آن دزد بودند. شبها پس از صرف شام، هرکس دسته کلید بزرگ و فانوس را برمی‌داشت و از خانه بیرون می‌زد؛ برای دستبرد زدن به خانه‌ی یک همسایه. حوالی سحر با دست پر به خانه برمی‌گشت به خانه‌ی خودش که آنرا هم دزد زده بود. به این ترتیب، همه در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی می‌کردند؛ چون هرکس از دیگری می‌دزدید و او هم متقابلاً از دیگری، تا آنجا که آخرین نفر از اولی می‌دزدید. داد و ستدهای تجاری و به طور کلی خرید و فروش هم در این شهر به همین منوال صورت می‌گرفت؛ هم از جانب خریدارها و هم از جانب فروشنده‌ها. دولت هم به سهم خود سعی می‌کرد حق و حساب بیشتری از اهالی بگیرد و آنها را تیغ بزند و اهالی هم به سهم خود نهایت سعی و کوشش خودشان را می‌کردند که سر دولت را شیره بمالند و نم پس ندهند و چیزی از آن بالا بکشند؛ به این ترتیب در این شهر زندگی به آرامی سپری می‌شد. نه کسی خیلی ثروتمند بود و نه کسی خیلی فقیر و درمانده.

روزی، چطورش را نمی‌دانیم؛ مرد درستکاری گذرش به شهر افتاد و آنجا را برای اقامت انتخاب کرد. شبها به جای اینکه با دسته کلید و فانوس دور کوچه‌ها راه بیفتد برای دزدی، شامش را که می‌خورد، سیگاری دود میکرد و شروع می‌کرد به خواندن رمان.

دزدها می‌آمدند؛ چراغ خانه را روشن می‌دیدند و راهشان را کج می‌کردند و می‌رفتند.

اوضاع از این قرار بود تا اینکه اهالی، احساس وظیفه کردند که به این تازه وارد توضیح بدهند که گرچه خودش اهل این کارها نیست، ولی حق ندارد مزاحم کار دیگران بشود. هرشب که در خانه می‌ماند، معنیش این بود که خانواده ای سر بی شام زمین می‌گذارد و روز بعد هم چیزی برای خوردن ندارد.

بدین ترتیب، مرد درستکار در برابر چنین استدلالی چه حرفی برای گفتن می‌توانست داشته باشد؟ بنابراین پس از غروب آفتاب، او هم از خانه بیرون می‌زد و همانطور که از او خواسته بودند، حوالی صبح برمی‌گشت؛ ولی دست به دزدی نمی‌زد. آخر او فردی بود درستکار و اهل اینکارها نبود. میرفت روی پل شهر می‌ایستاد و مدتها به جریان آب رودخانه نگاه می‌کرد و بعد به خانه برمی‌گشت و می‌دید که خانه اش مورد دستبرد قرار گرفته‌است.

در کمتر از یک هفته، مرد درستکار دار و ندارد خود را از دست داد؛ چیزی برای خوردن نداشت و خانه اش هم که لخت شده بود. ولی مشکلی این نبود. چرا که این وضعیت البته تقصیر خود او بود. نه! مشکل چیز دیگری بود. قضیه از این قرار بود که این آدم با این رفتارش، حال همه را گرفته بود! او اجازه داده بود دار و ندارش را بدزدند بی آنکه خودش دست به مال کسی دراز کند. به این ترتیب، هر شب یک نفر بود که پس از سرقت شبانه از خانه‌ی دیگری، وقتی صبح به خانه‌ی خودش وارد می‌شد، می‌دید خانه و اموالش دست نخورده است؛ خانه‌ای که مرد درستکار باید به آن دستبرد می‌زد.

به هر حال بعد از مدتی به تدریج، آنهایی که شبهای بیشتری خانه شان را دزد نمی‌زد رفته رفته اوضاعشان از بقیه بهتر شد و مال و منالی به هم می‌زدند و برعکس، کسانی که دفعات بیشتری به خانه‌ی مرد درستکار (که حالا دیگر البته از هر چیز به درد نخوری خالی شده بود) دستبرد می‌زدند، دست خالی به خانه برمی‌گشتند و وضعشان روز به روز بدتر می‌شد و خود را فقیرتر می‌یافتند.

به این ترتیب، آن عده‌ای که موقعیت مالیشان بهتر شده بود، مانند مرد درستکار، این عادت را پیشه کردند که شبها پس از صرف شام، بروند روی پل چوبی و جریان آب رودخانه را تماشا کنند. این ماجرا، وضعیت آشفته‌ی شهر را آشفته تر می‌کرد؛ چون معنیش این بود که باز افراد بیشتری از اهالی ثروتمندتر و بقیه فقیرتر می‌شدند.

به تدریج، آنهایی که وضعشان خوب شده بود و به گردش و تفریح روی پل روی آوردند، متوجه شدند که اگر به این وضع ادامه بدهند، به زودی ثروتشان ته می‌کشد و به این فکر افتادند که "چطور است به عده ای از این فقیرها پول بدهیم که شبها به جای ما هم بروند دزدی". قراردادها بسته شد، دستمزدها تعیین و پورسانتهای هر طرف را هم مشخص کردند: آنها البته هنوز دزد بودند و در همین قرار و مدارها هم سعی میکردند سر هم کلاه بگذارند و هرکدام از طرفین به نحوی از دیگری چیزی بالا میکشید و آن دیگری هم از ... . اما همانطور که رسم اینگونه قراردادهاست، آنها که پولدارتر بودند و ثروتمندتر و تهیدستها عموماً فقیرتر می‌شدند.

عده‌ای هم آنقدر ثروتمند شدند که دیگر برای ثروتمند ماندن، نه نیاز به دزدی مستقیم داشتند و نه اینکه کسی برایشان دزدی کند. ولی مشکل اینجا بود که اگر دست از دزدی می‌کشیدند، فقیر می‌شدند؛ چون فقیرها در هر حال از آنها می‌دزدیدند. فکری به خاطرشان رسید؛ آمدند و فقیرترین آدمها را استخدام کردند تا اموالشان را در مقابل دیگر فقیرها حفاظت کنند، اداره‌ی پلیس برپا شد و زندانها ساخته شد.

به این ترتیب، چند سالی از آمدن مرد درستکار به شهر نگذشته بود که مردم دیگر از دزدیدن و دزدیده شدن حرفی به میان نمی‌آوردند. صحبتها حالا دیگر فقط از دارا و ندار بود؛ اما در واقع هنوز همه دزد بودند.

تنها فرد درستکار، همان مرد اولی بود که ما نفهمیدیم برای چه به آن شهر آمد و کمی بعد هم از گرسنگی مرد.

 
از کتاب: شاه گوش می‌کند

 

+ ارائه شده در  یکشنبه 8 مهر1386ساعت 22:15  توسط محمود اکبری  | 

 یادداشتهای شهر شلوغ

 

شهر بیهودگی، شهر هیاهو.

شهر غبار، شهر زباله، شهر لجن، شهر تعفن، شهر حقیر، شهر دود، شهر پلیدی.

شهر خیس گل آلود کثیف سرد چندش آنگیز.

شهر ماتم، شهر شب، شهر خستگی، شهر تحمل، شهر خفت، شهر دردسر.

شهر کج سلیقه، شهر مد، شهر بزک، شهر قرتی، شهر تظاهر.

شهر معامله، شهر شیادی، شهر دروغ!

شهر وام، شهر قسط، شهر چک، شهر سفته.

شهر اتوموبیل. شهر دیوارهای بلند استوار دشمن خو.

شهر عظمتهای حقیر و حقارتهای عظیم.

شهر مرده خورها، شهر مجلسهای ختم.

شهر کبک های سر زیر برف، شهر نمکهای گندیده!

شهر شکم، شهر زیرشکم، شهر دم.

شهر دلهره، شهر شک، شهر ترس.

شهر خسته، شهر بیمار.

شهر بی مقصد، شهر بی مقصود.

شهر حرف، حرف، حرف.

شهر تکرار، تکرار، تکرار.

شهر ...

 

برداشتی آزاد از نوشته ای با همین عنوان از فریدون تنکابنی

+ ارائه شده در  شنبه 24 شهریور1386ساعت 10:24  توسط محمود اکبری  | 

ديباچه نوين شاهنامه     بهرام بیضایی            

از زبان فردوسی:بهرام بیضایی

 

"بزنيد مرا، سنگ پاره ها و تازيانه های شما بر من هيچ نيست، من شما را نستوده ام و پدران شما را از گمنامی به در نياورده ام، من نژاد شما را که برخاک افتاده بود دست نگرفتم و تا سپهر نرساندم، شما را گنگ می خواندم، من شما را از هوش و هنر سر بر نيفزادم و فارسی پدرانتان را که خوارترين می انگاشتند زبان انديشه نساختم، من چهره شما را که ميان تازی و توری گم شده بود آشکار نکردم، سرزمين از دست رفته شما را به جادوی واژه ها بازپس نگرفتم و در پای شما نيفکندم، بزنيد که تيغ دشمنم گواراتر پيش دشنام مردمی که برايشان پشتم خميد، مويم به سپيدی زد، دندانم ريخت، چشمم نديد، گوشم نشنيد".

+ ارائه شده در  شنبه 30 تیر1386ساعت 12:10  توسط محمود اکبری  | 

بوف کور و ناسيوناليسم

 

برگزاری جلسه سخنرانی دکتر ماشاء الله آجودانی در کتابخانه مطالعات ايرانی لندن – عصر شنبه ۱۶ دسامبر – به مناسبت انتشار کتاب "هدايت، بوف کور و ناسيوناليسم"، يادآور آن است که هفتاد سال پس از انتشار بوف کور جستجو در کنه اين مشهورترين رمان ايرانی هنوز ناتمام است و ماجرای پايان ناپذير آن همچنان ادامه دارد.

 

مقاله دکتر آجودانی که بر ناسيوناليسم هدايت در بوف کور اصرار می ورزد اگرچه سالها پيش منتشر شد اما اهميت آن به خاطر انتشار محدود آشکار نگشت و اکنون با انتشار کتاب "هدايت، بوف کور و ناسيوناليسم" انتظار می رود بحث های تازه ای برانگيزد. زيرا تحليل او به افکار خود هدايت درباره فرهنگ و تمدن پيش از اسلام که بر اثر حمله تازيان از بين رفته، يعنی همان چيزی که در ديگر کتابهای هدايت از جمله پروين دختر ساسان و مازيار موج می زند، نقب می زند.

از ديدگاه دکتر آجودانی روايت اول بوف کور متعلق به دوره پيش از اسلام و روايت دوم مربوط به دوره اسلامی است. بين بوف کور و پروين دختر ساسانی (آجودانی می گويد نام اصلی کتاب دختر ساسانی بوده که بعدها تبديل به ساسان شده است) رابطه و گفتگويی مشخص برقرار است. "آنچنان مشخص که گويی بوف کور بازخوانی و بازنويسی تازه ای است از پروين دختر ساسانی، در ساختار روايتی ديگرگون".

دختر اثيری روايت اول بوف کور، همان پروين دختر ساسانی دوره پيش از اسلام است که در زمان حمله اعراب دختر بچه ای بوده که به همراه پدر و خانواده از دست اعراب گريخته و خود را به ری (همان راغه قديم) رسانده، اما در آنجا نيز از هجوم اعراب در امان نمانده و در روايت دوم بدل به لکاته دوران بعدی شده است. "گويی ديگر آنچه واقعيت دارد همين لکاته است، نه پروين و نه دختر اثيری. لکاته نيمه ای از واقعيت تاريخ ماست در جنگ نيمه ديگر واقعيتی به نام پيرمرد خنزر پنزری".

آجودانی می گويد در روايت اول، راوی تصويری از چشم های دختر اثيری (نماد ايران پيش از اسلام) روی کاغذ نقاشی می کند تا به يادگار نگه دارد و در روايت دوم با کارد چشم لکاته (نماد ايران پس از حمله اعراب) را کور می کند تا او را نابود کند. پس از کشتن لکاته است که راوی در می يابد استحاله فرهنگ و تمدن ايرانی نه تنها در جامعه ايرانی صورت گرفته بلکه خود وی را هم دگرگون و بدل به پيرمرد خنزر پنزری کرده است. همچنانکه بر اثر تسلط اعراب بر ايران، فرهنگ و تمدن ايرانی به فرهنگ و تمدن اسلامی بدل شده و انسان ايرانی به انسان ديگری تغيير شکل و ماهيت داده است.

به اين ترتيب در تحول سمبليک نمادها، با تغيير روح و فکر و حس انسان ايرانی، به گفته دکتر آجودانی استحاله يک تمدن و فرهنگ کهنسال به رسوم و آيين بيگانه، همان چيزی که مايه یأس هدايت بود، در زبان استعاری، شاعرانه، و ايهام آلود در بوف کور به نمايش گذاشته می شود.

دکتر آجودانی می گويد راوی بوف کور در ايران اسلامی شده، ايرانی که از ۱۴۰۰ سال پيش تا کنون استمرار دارد، همچنان دلنگران گلدان راغه ای است که يادگار شهر قديم ری، يادگار عشق او، و يادگار عظمت و شکوه باستانی ايران است و در دستهای متجاوز پيرمرد خنزر پنزری از ديد او محو می شود.

به نظر او وقتی اميدی نمی ماند، سودای بازگشت به گذشته، نوستالژی درد آلود راوی بار ديگر از درون داستان سر بر می کشد.

"گويی راوی بوف کور همچون صادق هدايت در برزخ سنت و مدرنيسم، در سایه شوم یأسی ويرانگر اميدی به آينده، اميدی به احيای گذشته با شکوه، و اميدی به بازيابی گلدان راغه ندارد. خاطره مرگبار آن عشق پر شکوه گذشته چون وزن مرده ای هم بر سينه هدايت و هم بر سينه راوی بوف کور سنگينی می کند".

 

 

 

"هدايت بوف کور و ناسيوناليسم": يادآوری و نتيجه

 

مفهوم بهم پيوسته و معنايی که از بوف کور، در بازخوانیِ متن پيدا شده است، مفهوم و معنايی است مربوط به خودِ متن بوف کور، يعنی به يک معنی ربطی به تفسيری که از آن به دست داده‌ام ندارد، به اين معنی ربطی ندارد که تفسيرم را پس از پيدايی آن معنی و مفهومِ بهم پيوسته، با انديشيدن درباره جزييات آن‌ها نوشته‌ام.

اين راوی بوف کور است که در روايتِ دوم، در يکی از روايت‌هايش درباره ظهور دخترکِ [اثيری يا نمودِ ديگر لکاته]، می‌گويد: «... دخترک يکی از ساکنينِ سابق شهر قديم ری بوده است.» (ص ۸۷). در روايت اول اين دختر اثيری خود به پای خود به خانه راوی می‌آيد و روی تختِ خواب او، دراز می‌کشد. در همين روايت، پس از آنکه راوی جسم بی‌جان دختر اثيری را قطعه قطعه می‌کند و با گورکن برای دفن آن قطعه‌ها به گورستان می‌رود، گورکن، «کوزه لعابی»ای را که از زير خاک درآمده است، «در دستمال چرکی» می‌پيچد (ص ۴۰)، و می‌گويد: «... عوض مزدم من يه کوزه پيدا کردم، يه گلدون راغه [= ری] مال شهر قديم ری هان!» (ص ۴۱). و باز در همين روايت اول است که در ظهور دوم گورکن، «هيکلی که سر و رويش را با شال گردن پيچيده... و چيزی در دستمال بسته زير بغلش بود» (ص ۴۴)، رويش را به راوی می‌کند و می‌گويد: «... شغلم گورکنيس، ... امروز رفتم يه قبر بکنم اين گلدون از زير خاک درآمد، ميدونی، گلدون راغه مال شهر قديم ری هان...» و «کوزه را در دامن» راوی می‌گذارد. (ص ۴۵). و باز اين راوی بوف کور است که در همين روايتِ اول، صريحاً بر همانندی‌های شگفتی‌آور و اين همانی تصويرِ چشم‌هایِ دختر اثيری با تصوير چشم‌هايی که بر روی گلدان راغه نقش شده است، انگشت می‌گذارد و می‌گويد: «... با نقاشی روی کوزه ذره‌ای فرق نداشت، مثل اينکه عکس يکديگر بودند...» (ص ۴۸) نيز در روايت اول، وقتی دختر اثيری روی تخت خواب راوی دراز می کشد، راوی می‌گويد: «... هميشه پيش خودم تصور می‌کردم که اولين برخورد ما همينطور خواهد بود. اين حالت برايم حکم يک خواب ژرفِ بی پايان را داشت، چون بايد به خواب خيلی عميق رفت تا بشود چنين خوابی را ديد...» (ص ۲۳)

در آغاز روايت دوم، راوی می‌گويد: «در دنيای جديدی که بيدار شده بودم، محيط و وضع آنجا کاملا به من آشنا و نزديک بود...» (ص ۵۳). در اين «دنيای جديد» اتاقش «يک پستوی تاريک و دو دريچه با خارج، با دنيای رجاله‌ها دارد...» و او را «مربوط به شهر ری می‌کند» (ص ۶۰)، شهر ری با «... کوشک‌ها، مسجدها و باغ‌هايش...» (ص ۶۱). «از تمام منظره شهر، دکان قصابی حقيری جلو دريچه اتاق [راوی] است که روزی دو گوسفند به مصرف می‌رساند...» (ص ۶۱)، قصابش «... آستين را بالا می‌زد، بسم‌الله می‌گفت و گوشت‌ها را می‌بريد...» (ص ۱۳۱). «کمی دورتر، زير يک طاقی پيرمرد عجيبی نشسته که جلوش بساطی پهن است. توی سفره او [علاوه بر چيزهای ديگر]... يک کوزه لعابی گذاشته که رويش را دستمال چرک انداخته... فقط شب‌های جمعه با دندان‌های زرد و افتاده‌اش قرآن می‌خواند... گويا سفره روبروی پيرمرد و بساط خنزر و پنزر او با زندگی‌اش رابطه مخصوصی دارد...» (صص ۶۲ و ۶۳).

در روايت دوم، بجای دختر اثيری با لکاته سر و کار داريم. عشق شورانگيز راوی به لکاته، يادآور عشق شورانگيز راوی به دختر اثيری در روايت اول است. شباهت‌های ريز و درشت اين دو، در ظاهر بسيار است، اما در باطن تفاوت‌های فاحشی دارند، راوی در روايت دوم درباره لکاته می‌گويد: «آيا اين همان زن لطيف، همان دختر ظريف اثيری بود که لباس سياه چين خورده می‌پوشيد و کنار نهر سورن با هم سرمامک بازی می‌کرديم... آن وقتی که يک صورت ساده بچگانه، يک حالتِ محو گذرنده داشت و هنوز جای دندان پيرمرد سرگذر روی صورتش ديده نمی‌شد، نه اين همان کس نبود.» (صص ۱۲۴ ـ ۱۲۵).

در «دنيای جديد» يعنی در روايت دوم، لکاته زن راوی است. با اينکه زن اوست و راوی شيفته و عاشق او، جز يک بار، در همه زندگی‌اش به راوی تن در نمی‌دهد. حتی در شب عروسی‌شان، راوی هرچه «التماس، درخواست کرد به خرجش نرفت و لخت نشد... می‌گفت: «بی نمازم» (ص ۷۱). حتی «نگذاشت که [راوی] يک ماچ از روی لب‌هايش» بکند، (ص ۷۲). لکاته فاسق‌های ريز و درشت بسيار دارد، اما پيرمرد خنزر پنزری در ميان همه‌ی اين فاسق‌ها، جای مخصوصی دارد و لکاته کشش و دل‌بستگی خاصی به او دارد. راوی می‌گويد: «... به چشم خودم ديدم که جای دندان‌های چرک، زرد و کرم خورده پيرمرد که از لايش آيات عربی بيرون می‌آيد روی لُپ زنم بود... آری جای دندان‌های او را روی صورت زنم ديده بودم. همين زن که مرا به خودش راه نمی‌داد، که مرا تحقير می‌کرد، ولی با وجود همه اين‌ها او را دوست داشتم، با وجود اينکه تا کنون نگذاشته بود يک بار روی لبش را ببوسم...» (صص ۱۲۱ ـ ۱۲۳).

در روايت دوم پيرمرد خنزرپنزری تنها لکاته را در تصرف خود ندارد، کوزه لعابی = گلدان راغه ـ چنانکه خوانديم ـ بسته در دستمال چرکی، در بساط او و در تصرف اوست. راوی بوف کور پاک باخته‌ای که هم زنش و هم گلدان راغه‌اش در تصرف پيرمرد خنزرپنزری قرآن خوان است، از خشم و نفرت نخست به جغد ويرانگر و کمی بعد به پيرمرد خنزر پنزری تبديل می‌شود و با گزليکی که قبلاً از بساط پيرمرد خريداری شده است، به جانِ لکاته می‌افتد و او را می‌کشد. پس از کشتن لکاته می گويد: «از شدت اضطراب مثل اين بود که از خواب عميق و طولانی بيدار شده باشم، چشم‌هايم را مالاندم... اولين چيزی را که جستجو کردم گلدان راغه بود که در قبرستان از پيرمرد کالسکه‌چی گرفته بودم، ولی گلدان روبروی من نبود...» (ص ۱۴۳). گلدان راغه زير بغل پيرمرد است. راوی بوف کور، روايت دوم و متن بوف کور را اينگونه به پايان می‌رساند: «... بلند شدم، خواستم دنبالش بدوم و آن کوزه، آن دستمالِ بسته را از او بگيرم، ولی پيرمرد با چالاکی مخصوصی دور شده بود. من برگشتم پنجره رو به کوچه اتاقم را باز کردم. هيکل خميده پيرمرد را در کوچه ديدم که شانه‌هايش از شدت خنده می‌لرزيد و آن دستمال بسته را زير بغلش گرفته بود. افتان و خيزان می‌رفت تا اينکه به کلی پشت مه ناپديد شد...» (ص ۱۴۴)

اشارات و تصريحاتی که در اينجا در نهايت فشردگی از متن بوف کور نقل شده است، آن مفهوم هم‌بسته و معنادار را در خود به نمايش می‌گذارد. در تفسيری که از اين مفهوم هم‌بسته به دست داده‌ام، از روايت دوم که «دنيای جديد»ی است و در آن پيرمرد خنزرپنزری قرآن خوان، هم گلدان راغه، يادگار شهر قديم ری و هم لکاته، نماد اسلامی شده دختر اثيری را در تصرف خود دارد، به ايران اسلامی تعبير کرده‌ام، و در برابر اين دنيای جديد، از روايتِ اول به رويايی درباره دنيای قديم: ايران باستانی و عصر ساسانی تعبير کرده‌ام که مظهر شکوه و عظمت مدنيت و فرهنگ آن، گلدان راغه است و مظهر معنويتِ اين فرهنگ و تمدن، دختر اثيری است که وصف چشم‌هايش به عينه همانند وصف چشم‌های پروين دختر ساسانی است. پيرمرد خنزرپنزری قرآن خوان را مظهر عرب و اقتدار بی‌چون و چرای اسلام دانسته‌ام که از او نيمچه خدای قدرتمندی ساخته است که گويی با سفره‌اش مظهر آفرينش است. بنابراين آن مفهوم هم‌بسته معنادار، همانگونه که گفتم ربطی به تفسيری که نوشته‌ام ندارد. هرکسی می‌تواند تفسير متفاوتی از آن مفهوم به دست دهد. به همين جهت اگر خواننده از دو فشرده‌ای که از روايت اول و روايت دوم در متنِ کتاب به دست داده‌ام، پاره‌ای اشارات تفسيری، و نکاتی را که از پروين دختر ساسانی، نيز نکاتی را که درباره ارتباط جغد با عرب، از ديگر نوشته‌‌های هدايت، نقل کرده‌ام، حذف کند، آن مفهوم بهم‌پيوسته‌ی معنادار را در متن خود بوف کور و در شيوه‌ی بازخوانی من خواهد ديد.

ديگر آنکه در تفسيری که به دست داده‌ام، به عمد واردِ جهان پيچيده «فرديتِ» راوی بوف کور و روابطِ پيچيده او با دايه، لکاته، قصاب و پيرمرد خنزرپنزری نشده‌ام. تفسيرم را درباره‌ی اين جهان پيچيده «فرديت» راوی بوف کور و مشکلات روابط پيچيده‌اش با ديگران، در جايی ديگر و در فرصتی مناسب ـ در چهارچوب همان مفهوم بهم پيوسته‌ی معنادار ـ منتشر خواهم کرد. اينجا و در تفسيری که اساساً موضوع آن بررسیِ مفهوم ساختار دوبُنی متن بوف کور و درونمايه های ناسيوناليستی آن مفهوم بهم پيوسته است، برايم مهم نبوده است که راوی بوف کور، مشکلات شخصی و روحی دارد يا ندارد، تمايلات همجنس گرايانه و آشکارا عقده اُديپی دارد يا ندارد، با زن مسئله دارد يا ندارد، حرف‌های ديگران را بر زبان می‌آورد يا نمی‌آورد، جهان بينی فلسفی خاصی دارد يا ندارد...

نه اينکه اين‌ها مسايل مهمی نيست، هم مهم است و هم ضروری برای تحليل، اما اينجا، جای مناسبی برای طرح مسايلی از اين دست نبوده است. جدا از اين، تا کنون نويسندگانِ چند مقاله و کتاب، در نوشته‌هايشان به مشکلات روابط راوی بوف کور و هدايت با زن، پرداخته‌‌اند، گاه به تفصيل هم پرداخته‌اند.

تاثيرپذيری هدايت از فرهنگ غرب و چگونگی تاثير و نفوذِ ادبيات غربی بر بوف کور، و داستان‌هايی که هدايت خوانده، حتی فيلم‌هايی که ديده و تاثير آن‌ها بر او و بر بوف کور، از زوايای مختلف، در چند نوشته، مورد بررسی قرار گرفته است. به همين جهت در اين کتاب به اين مسايل نيز نپرداخته‌ام، اما به ويژگی‌های فرهنگ عصر تجدد و مشروطه خواهی در ايران، به عنوان بخشی از زمينه‌های تاريخی و فرهنگی‌ای که هدايت در آن‌ها باليده بود و بوف کور از آن‌ها تاثير پذيرفته بود، به تفصيل پرداخته‌ام.

متاسفانه تا کنون به اين زمينه‌ها و تاثير آن‌ها بر بوف کور هدايت، چنانکه بايد توجه نشده است. گرچه فرهنگ عصر تجدد و مشروطه خواهی در ايران، مستقيماً تحت تاثير و نفوذِ فرهنگ جديد غرب، پديد آمده است، اما جداسری‌ها، و ويژگی‌های خاص (و بومی) خود را دارد. تاثيرپذيری مستقيم هدايت از منابع غربی، يک روی سکه‌ی واقعيت اين تاثيرپذيری‌ها است. روی ديگر اين سکه، به همان تاريخ و فرهنگی مربوط می‌شود که من از آن به فرهنگ و تاريخ عصر تجدد در ايران ياد کرده‌ام و می‌کنم.

 

 ماشاء الله آجودانی

منبع بی بی سی

+ ارائه شده در  یکشنبه 10 دی1385ساعت 2:39  توسط محمود اکبری  | 

زمستان   مهدی اخوان ثالث

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
كسی سر بر نیارد كرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
كه ره تاریك و
لغزان است
وگر دست محبت سوی كسی یازی
 به اكراه آورد دست از بغل بیرون
 كه سرما سخت سوزان است
نفس ، كز گرمگاه سینه می آید برون ، ابری شود تاریك
 چو دیدار ایستد در پیش چشمانت
نفس كاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیك ؟

 

+ ارائه شده در  سه شنبه 9 آبان1385ساعت 17:48  توسط محمود اکبری  | 

 وحدت        فرانتس کافکا         ترجمه محسن آزرم

ما پنج دوستیم و یك بار پشت سر هم از خانه یی خارج شـدیم . یكی از ما اول خارج شد و كنار در ایسـتاد . نفـر دوم ، بعد بیرون آمد ، یا اگر بخواهم دقیق تر بگویـم : مثــل یك گلـوله ی كوچك جیـوه غلت زد و از در بیـرون سرید و نزدیك نفر اول ایستاد . بعد سومی ، بعـد چارمی ، بعـد پنجمی . بالا خره همه در یك صـف ایسـتادیم .

وقتی یك عده از مردم ما را دیـدند ، ما را به بقـیه نشـان دادند : « این پنج نفر قبلا از آن خانه آمدند بیرون . »

از آن موقع تا حالا ما پیـش هــم زندگی می كنــیم . زندگی آرامی هم داشـتیم اگر شـشـمی مدام خودش را قاطی ما نمـی كرد . اذیـت مان نمی كند ولی مایه ی دردســر شده و همیــن برای ما كفایت می كـند . چرا دل اش می خواهــد خودش را جایی جا كند كه كســی از او خوش اش نمی آید ؟ ما نمی شناســیم اش ، دل مان هم نمی خواهد داخل جمع ما شـود . ما پنــج نفـر قبلا با هم آشنا نبودیم و الان هم با هم آشنا نیستیم.

ولی آن چیزی كه راجع به ما پنج نفــر امكان پذیر شــده و همــه قبول كرده اند راجع به این ششمی امكان پذیر نیست و كسـی هم آن را قبول نمی كند . ازین گذشته ، ما پنج تاییم و دل مان هـم نمی خواهد شش تا بشویم . راجع به ما پنج تا هم معنایی نمی دهد ولی به هر حال دور هــم جمـع شــده ییم و دور هــم باقی می مانیم ، ولی اصلا از یك وحـدت دوباره خوش مان نمی آید ، این هـم به خاطر تجـربه هایی ست كه به دست آورده ییم . ولی این حرف ها را چطور باید به ششـمی فهماند ؟ عملا آن همــه شرح كشاف معــنایی جز این ندارد كه ششمی را بین خودمان قبول كرده ییـم . این ست كه ترجیح می دهیم چیزی را توضیح ندهیم و او را بین خودمان قبول نكنیم . هر چقــدر هــم كه عجز و لابه كند ، به ضرب آرنج دورش می كنیم . ولی هر قدر هم دورش كنیم ، دوباره سر و كله اش پیدا می شود .

 

+ ارائه شده در  جمعه 5 آبان1385ساعت 17:30  توسط محمود اکبری  | 

لاشخور   فرانتس کافکا   ترجمه احمد شاملو

 

میان پاهایم لاشخوری بود که به سختی نوکم می‌زد. هنوز هیچی نشده کفش و جورابم را تکه‌تکه کرده‌بود، حالا داشت توی گوشت و عضلاتم کندوکاو می‌کرد. پس از هر چند ضربه‌ای که با منقارش می‌کوبید به دلواپسی دورم چرخی می‌زد و از نو دست به کار می‌شد.

آقایی که داشت رد می‌شد ایستاد، لحظه‌ای نگاهم کرد بعد با تعجب پرسید چه‌طور می‌توانم این حیوان را تحمل کنم.

به‌ش گفتم: من بی دفاعم. آمده نشسته بناکرده به نوک زدن. البته سعی کردم برانمش حتی خواستم خفه‌اش کنم منتها مشکل می‌شود از پس یک چنین جانوری بر آمد. خودتان می‌بینید چه هیولایی است. اول میخواست بپرد به صورتم که گفتم حالا چاره‌ای نیست دست‌کم بهتر است پاهایم را قربانی کنم. که ملاحظه می‌کنید دیگر پاک زخم و زیل و ریش‌ریش شده.

آن آقا گفت: چرا می‌گذارید این‌جور عذاب‌تان بدهد؟ یک گلوله حرامش کنید، قالش را بکنید.

گفتم: راستی؟ خودتان لطف می‌کنید ترتیبش را بدهید؟

آقاهه گفت: با کمال میل. گیرم باید بروم خانه تفنگم را بیاورم. یک ساعتی طول می‌کشد می‌توانید تا برگشتن من دندان رو جگر بگذارید؟

گفتم: از کجا بدانم!

آن وقت بعداز لحظه‌ای که از شدت درد به خود پیچیدم گفتم: بی‌زحمت شما لطف خودتان را بکنید.

گفت: باشد سعی میکنم فرزتر بجنبم.

لاشخور که ضمن گفت‌وگوی ما به نوبت من و آقاهه را می‌پایید با خیال راحت همه‌چیز را شنید و برای من مثل روز روشن بود که حرف‌هایم را فهمیده و سر تا ته قضیه را خوانده. با یک حرکت بلند شد، برای اینکه خیز کافی بردارد عین نیزه‌اندازها سر و سینه‌اش را عقب داد و یک ضرب منقارش را به دهان من فرو برد. تا هُم فیها خالدونم.

من همان جور که از هم شکافته می‌شدم حس کردم ـ آن هم با چه سبک باری ـ که لجه‌های خون من بی‌رحمانه دارد لاشخور را در عمق خود غرق می‌کند.

 

+ ارائه شده در  یکشنبه 26 شهریور1385ساعت 10:59  توسط محمود اکبری  | 

چرا می‌نویسم؟     متن حاضر پاسخی است به این سؤال در مجله آرش، شماره 65 ـ سال 1376

 

چتر و گربه و دیوار باریك         رضا قاسمی 

 
هرگز نخواسته بودم نویسنده باشم. همه چیز با یك ساعت مچی«وست اند واچ» شروع شد. تقصیر هم تقصیر گاو بود.

كلاس چهارم بودم یا پنجم دبستان. از مدرسه كه آمده بودم كز كرده بودم گوشه‌ی اتاق و یكی دو ساعتی می‌شد دفترم را باز كرده بودم و، به جای نوشتن، ته مدادم را می‌جویدم. پدر كه با جدیت و علاقه‌ی زیادی وضع درسی مرا زیر نظر داشت، گمانم حالت غیرعادی مرا دیده بود كه گفت: «چرا مثل خر توی گل گیر كرده‌ای؟»

من نمی‌دانستم خر چطور توی گل گیر می‌كند. اما خودم یكی دو بار توی گل گیر كرده بودم. احساس كردم پدر چه خوب وضع مرا درك كرده. با خوشحالی دفتر را برداشتم و رفتم كنار او.

آن روز درس تازه‌ای داشتیم كه تا آن هنگام حتا نامش هم به گوشم نخورده بود. مشق را می‌فهمیدم چیست، چیزی را باید عینا رونویس می‌كردیم. نه یك بار، نه دو بار، گاهی بیست سی بار. حساب را هم می‌فهمیدم چیست، چیزی را باید در چیزی ضرب می‌كردیم یا از چیزی كم می‌كردیم یا به چیزی اضافه می‌كردیم. و مگر در زندگی روزمره كار دیگری غیر از این می‌كردیم؟ اما ...
 


ادامه مطلب
+ ارائه شده در  پنجشنبه 2 شهریور1385ساعت 21:37  توسط محمود اکبری  | 

آزادی     احمد شاملو  دفترابراهیم درآتش

 Ahmad Shamlou

تمامی الفاظ جهان را در اختیار داشتیم و

آن نگفتیم

        که به کار آید،

                      چراکه تنها یک سخن،

                      یک سخن در میانه نبود:

 

                                               - آزادی!

ما نگفتیم

       تو تصویرش کن! 

 

+ ارائه شده در  پنجشنبه 26 مرداد1385ساعت 18:34  توسط محمود اکبری  | 

بازگشت            فرانتس کافکا   ترجمه ی محسن آزرم

 

برگشته ام به خانه. از راهرو رد شده ام. حالا اطراف ام را نگاه می كنم. این جا مزرعه و خانه ی قدیمی پدرم ست. آن وسط گودالی آب ست. راهی را كه به انباری بالاخانه منتهی می شود، وسایل بی مصرف و كهنه یی، این ور و آن ور، مسدود كرده اند. كنار نرده ها گربه یی كمین كرده ست. باد ، پارچه ی كهنه یی را كه موقع بازی دور میله ییچیده اند، تكان می دهد. از راه رسیده ام. كسی به پیشوازم می آید؟ آن سوی در آشپزخانه چه كسی انتــظار مرا می كشد؟ دود، از لوله ی بخاری به هوا می رود، سرگرم دم كردن قهوه ی شبانه اند.
این محیط را می شناسی؟ حس می كنی در خانه ی خودت هستی؟ نمی دانم، شك دارم، این خانه ی پدری من ست، ولی هر تكه از اشیای سرد و غریب، كنار تكه های دیگر ست، انگار هركدام سرگرم كار خود هســتند، كاری كه بخشی از آن را فراموش كرده ام، و بخشی دیگر را هیچ گاه نفهمـیده ام. من چه كاری می توانـم برای شان انجام دهم؟ در نظرشان چه كسی هستم؟ هر چند پسر پدر، پسر این كشاورز پیر باشم؟ جرات ندارم در
آشپزخانه را بزنم. از دور به دقت گوش می دهم، دورتر ایستاده ام و به دقت گوش می كنم، آن قدر نه كه بتوانند غافلگـیرم كنند، و چون از دور گوش می كنم فقط صدای خاموش تیك تاك یك ساعت را می شنوم، یا حس می كنم كه می شنوم، تیك تاكـی از دوره ی كودكی. جدا ازین ها هرچه در آشپز خانه اتفاق می افتد، راز آن هایی ست كه نشســته اند آن جا، رازی كه از من مخفی اش می كنند. هر چه بیش تر در مقابل اش سست شوی، غریب تر می شوی.

اگر دراین لحظه یكنفر در را باز می كرد و سؤالی از من می پرسید، چه اتفاقی می افتاد؟ درین صورت من هم مثــل كسی نبودم كه قصد مخفی كردن رازش را دارد؟

 

+ ارائه شده در  پنجشنبه 5 مرداد1385ساعت 2:34  توسط محمود اکبری  | 

خارپیچ سوزان     فرانتس كافكا    ترجمه ی احمد شاملو

یكهو دیدم وسط خاربوته درهم پیچیده ای به تله افتاده ام. نگهبان باغ را با نعره ای صدازدم. به دوآمد، اما باهیچ تمهیدی نتوانست خودش را به من برساند.

داد زد: چه جوری توانسته اید خودتان را بچپانید آن تو؟ ازهمان راه هم برگردید دیگر.

گفتم: ممكن نیست. راه ندارد. من داشتم غرق خیالات خودم، آهسته قدم میزدم كه ناگهان دیدم این توام. درست مثل اینكه بته یكهودور و برم سبزشده باشد... دیگر از این تو بیرون بیا نیستم، كارم ساخته است.

نگهبان گفت: عجبا! میروید تو خیابانی كه ممنوع است می چپید لای این خارپیچ وحشتناك و تازه یك چیزی هم طلب كارید... درهرصورت تو یك جنگل بكر گیرنكرده اید كه، اینجا یك گردشگاه عمومی است .هرجور باشد درتان می آرند.

گردشگاه عمومی! اما یك همچین بته تیغ پیچ هولناكی، جاش تو هیچ گردشگاه عمومی نیست ... تازه وقتی تنابنده ای قادر نیست به این نزدیك بشود، چه جوری ممكن است مرا از توش درآورد؟... ضمنا اگر هم قرار است كوششی بشود باید فوری فوری دست به كار شد؛

گفتم : هوا تاریك شده و من محال است شب تو همچین وضعی خوابم ببرد. سر تا پام خراشیده شده ، عینكم هم از چشمم افتاده و بدون آن هم پیدا كردن اش از آن حرف هاست. من بی عینك كورم.

نگهبان گفت : همه این حرف ها درست ، اما شما ناچار باید دندان رو جگر بگذارید. یك خرده طاقت بیارید. یكی این كه اول باید چند تا كارگر گیر بیارم كه واسه رسیدن به شما راهی وا كنند تازه پیش از آن هم باید به فكر گرفتن مجوز كار از مقام مدیریت باشم . پس یك ذره حوصله و یك جو همت لطفا!

 

لینک مرتبط : داستان کوتاه لاشخور از فرانتس کافکا - ترجمه احمد شاملو

 

+ ارائه شده در  سه شنبه 13 تیر1385ساعت 8:18  توسط محمود اکبری  | 

The show must go on

 

Empty spaces - what are we living for
Abandoned places - I guess we know the score
...On and on, does anybody know what we are looking for

Another hero, another mindless crime
Behind the curtain, in the pantomime
Hold the line, does anybody want to take it anymore

Inside my heart is breaking
My make-up may be flaking
.But my smile still stays on
Whatever happens, I’ll leave it all to chance
Another heartache, another failed romance
On and on, does anybody know what we are living for
  ?

I guess I’m learning, I must be warmer now
I’ll soon be turning, round the corner now
Outside the dawn is breaking
But inside in the dark I’m aching to be free

My soul is painted like the wings of butterflies
Fairytales of yesterday will grow but never die
I can fly - my friends

I’ll face it with a grin
I’m never giving in
   - On - with the show

I’ll top the bill, I’ll overkill
I have to find the will to carry on

 - On with the
 - On with the show

The show must go on

The show must go on

 

 

+ ارائه شده در  جمعه 9 تیر1385ساعت 2:35  توسط محمود اکبری  | 

ره

 

ره مــیـخـانـه و مـسـجــد کـدامـسـت

کـه هردوبـر مـن مسـکین حرامست

نـه در مـسـجـد گذارندم که رند ست

نه در مـیـخـانـه کین خمـار خامست

ورای مـسـجـد مـیـخـانـه راهــیـست

بجویید ای عـزیـزان کاین کـدامـست

به مـیـخـانـه امامی مـسـت خـفتـست

نمی دانم که آن بـت را چه نـامـسـت

مـرا کــعــبــه خـــرابـاتـسـت امـروز

حریـفـم قـاضـی و سـاقـی امـامـسـت

بـرو عــطـــار کـو خـود مـیـشـنـاسـد

که سـرورکیست سـرگردان کدامست

 

+ ارائه شده در  پنجشنبه 8 تیر1385ساعت 14:55  توسط محمود اکبری  | 

  صادق هدايت     ابتدای بوف کور

 

    در زندگی زخمهايی هست که مثل خوره در انزوا روح را آهسته در انزوا می خورد و میتراشد.

    اين دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که اين دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پيش آمدهای نادر و عجيب بشمارند و اگر کسی بگويد يا بنويسد، مردم بر سبيل عقايد جاری و عقايد خودشان سعی می کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آميز تلقی بکنند - زیرا بشر هنوز چاره و دوائی برايش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی بتوسط شراب و خواب مصنوعی بوسیله افیون و مواد مخدره است- ولی افسوس که تاثیر این گونه دارو ها موقت است و بجا ی تسکین پس از مدتی بر شدت درد میافزاید.

    آیا روزی به اسرار این اتفاقات ماوراء طبيعی ، این انعکاس سایهء روح که در حالت اغماء و برزخ بين خواب و بيداری جلوه می کند کسی پی خواهد برد؟

    من فقط بشرح یکی از این پیش آمدها می پردازم که برای خودم اتفاق افتاده و بقدری مرا تکان داده که هرگز فراموش نخواهم کرد و نشان شوم آن تا زنده ام، از روز ازل تا ابد تا آنجا که خارج از فهم و ادراک بشر است زندگی مرا زهرآلود خواهد کرد- زهرآلود نوشتم، ولی می خواستم بگویم  داغ آنرا هميشه با خودم داشته و خواهم داشت.

    من سعی خواهم کرد آنچه را که یادم هست، آنچه را که از ارتباط وقايع در نظرم مانده بنويسم، شايد بتوانم راجع بآن یک قضاوت کلی بکنم ؛ نه، فقط اطمینان حاصل بکنم و یا اصلا خودم بتوانم باور بکنم - چون برای  من هیچ اهمیتی ندارد که دیگران باور بکنند یا نکنند- فقط میترسم که  فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم - زیرا در طی تجربیات زندگی باین مطلب برخوردم که چه ورطهء هولناکی میان من و دیگران وجود دارد و فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد، تا ممکن است بايد افکار خودم را برای خودم نگهدارم و اگر حالا تصمیم گرفتم که بنویسم ، فقط برای اینست که خودم را به سایه ام معرفی کنم - سایه ای که روی ديوار خميده و  مثل اين است که هرچه می نویسم با اشتهای هر چه تمامتر می بلعد - برای اوست که می خواهم آزمايشی بکنم : ببینم شايد بتوانیم یکدیگر را بهتر بشناسيم. چون از زمانی که همهء روابط خودم را با ديگران بريده ام می خواهم خودم را بهتر بشناسم.

    افکار پوچ!- باشد، ولی از هر حقیقتی بیشتر مرا شکنجه می کند - آیا این مردمی که شبیه من هستند، که ظاهرا احتیاجات و هوا و هوس مرا دارند برای گول زدن من نیستند؟ آیا یک مشت سایه نیستند که فقط برای مسخره کردن و گول زدنمن بوجود آمده اند؟ آیا آنچه که حس می کنم، می بینم و می سنجم سرتاسر موهوم نیست که با حقیقت خیلی فرق دارد؟

    من فقط برای سایهء خودم می نویسم که جلو چراغ به دیوار افتاده است، باید خودم را بهش معرفی بکنم.

.....................................................................

...

+ ارائه شده در  پنجشنبه 25 خرداد1385ساعت 10:59  توسط محمود اکبری  | 

 بی عرضه

 

چند روز پیش ، خانم یولیا واسیلی یونا ، معلم سر خانه ی بچه ها را به اتاق كارم دعوت كردم. قرار بود با او تسویه حساب كنم. گفتم:
ــ بفرمایید بنشینید یولیا واسیلی یونا
! بیایید حساب و كتابمان را روشن كنیم … لابد به پول هم احتیاج دارید اما مشاءالله آنقدر اهل تعارف هستید كه به روی مباركتان نمی آورید … خوب … قرارمان با شما ماهی 30 روبل
ــ نخیر 40 روبل
… !
ــ نه ، قرارمان 30 روبل بود … من یادداشت
كرده ام … به مربی های بچه ها همیشه 30 روبل می دادم … خوب … دو ماه كار كرده اید
ــ دو ماه و پنج روز

ــ درست دو ماه … من یادداشت كرده ام … بنابراین جمع
طلب شما می شود 60 روبل … كسر میشود 9 روز بابت تعطیلات یكشنبه … شما كه روزهای یكشنبه با كولیا كار نمیكردید … جز استراحت و گردش كه كاری نداشتید … و سه روز تعطیلات عید
چهره ی یولیا واسیلی یونا ناگهان سرخ شد ، به والان پیراهن خود
دست برد و چندین بار تكانش داد اما … اما لام تا كام نگفت! …
ــ بله ، 3 روز هم
تعطیلات عید … به عبارتی كسر میشود 12 روز … 4 روز هم كه كولیا ناخوش و بستری بودكه در این چهار روز فقط با واریا كار كردید … 3 روز هم گرفتار درد دندان بودید كه با كسب اجازه از زنم ، نصف روز یعنی بعد از ظهرها با بچه ها كار كردید … 12 و 7 میشود 19 روز … 60 منهای 19 ، باقی میماند 41 روبل … هوم … درست است؟
چشم چپ
یولیا واسیلی یونا سرخ و مرطوب شد. چانه اش لرزید ، با حالت عصبی سرفه ای كرد و آب بینی اش را بالا كشید. اما … لام تا كام نگفت! …
ــ در ضمن ، شب سال نو ، یك
فنجان چایخوری با نعلبكی اش از دستتان افتاد و خرد شد … پس كسر میشود 2 روبل دیگر بابت فنجان … البته فنجانمان بیش از اینها می ارزید ــ یادگار خانوادگی بود ــ امابگذریم! بقول معروف: آب كه از سر گذشت چه یك نی ، چه صد نی … گذشته از اینها ، روزی به علت عدم مراقبت شما ، كولیا از درخت بالا رفت و كتش پاره شد … اینهم 10 روبل دیگر … و باز به علت بی توجهی شما ، كلفت سابقمان كفشهای واریا را دزدید … شما باید مراقب همه چیز باشید ، بابت همین چیزهاست كه حقوق میگیرید. بگذریم … كسر میشود 5 روبل دیگر … دهم ژانویه مبلغ 10 روبل به شما داده بودم
به نجوا گفت
:
ــ
من كه از شما پولی نگرفته ام … !
ــ من كه بیخودی اینجا یادداشت نمی كنم
!
ــ بسیار خوب … باشد
.
ــ 41 منهای 27 باقی می ماند 14

این بار هر دو
چشم یولیا واسیلی یونا از اشك پر شد … قطره های درشت عرق ، بینی دراز و خوش تركیبش را پوشاند. دخترك بینوا! با صدایی كه می لرزید گفت:
ــ من فقط یك دفعه ــ آنهم
از خانمتان ــ پول گرفتم … فقط همین … پول دیگری نگرفته ام
ــ راست می گویید
؟ … می بینید ؟ این یكی را یادداشت نكرده بودم … پس 14 منهای 3 میشود 11 … بفرمایید اینهم 11 روبل طلبتان! این 3 روبل ، اینهم دو اسكناس 3 روبلی دیگر … و اینهم دو اسكناس 1 روبلی … جمعاً 11 روبل … بفرمایید!
و پنج اسكناس سه روبلی و یك روبلی
را به طرف او دراز كردم. اسكناسها را گرفت ، آنها را با انگشتهای لرزانش در جیب پیراهن گذاشت و زیر لب گفت:
ــ مرسی
.
از جایم جهیدم و همانجا ، در اتاق ،
مشغول قدم زدن شدم. سراسر وجودم از خشم و غضب ، پر شده بود . پرسیدم:
ــ « مرسی
» بابت چه ؟!!
ــ بابت پول

ــ آخر من كه سرتان كلاه گذاشتم! لعنت بر شیطان
، غارتتان كرده ام! علناً دزدی كرده ام! « مرسی! » چرا ؟!!
ــ پیش از این ، هر
جا كار كردم ، همین را هم از من مضایقه می كردند.
ــ مضایقه می كردند ؟ هیچ جای
تعجب نیست! ببینید ، تا حالا با شما شوخی میكردم ، قصد داشتم درس تلخی به شما بدهمهشتاد روبل طلبتان را میدهم … همه اش توی آن پاكتی است كه ملاحظه اش میكنید! اما حیف آدم نیست كه اینقدر بی دست و پا باشد؟ چرا اعتراض نمیكنید؟ چرا سكوت میكنید؟ در دنیای ما چطور ممكن است انسان ، تلخ زبانی بلد نباشد؟ چطور ممكن است اینقدر بی عرضه باشد؟!
به تلخی لبخند زد. در چهره اش خواندم: « آره ، ممكن است
! »
بخاطر درس
تلخی كه به او داده بودم از او پوزش خواستم و به رغم حیرت فراوانش ، 80 روبل طلبش را پرداختم. با حجب و كمروئی ، تشكر كرد و از در بیرون رفت … به پشت سر او نگریستم و با خود فكر كردم: « در دنیای ما ، قوی بودن و زور گفتن ، چه سهل و ساده است! ».

 

آنتوان پاولويچ چخوف   سروژ استپانيان

 

+ ارائه شده در  چهارشنبه 24 خرداد1385ساعت 3:46  توسط محمود اکبری  | 

در پیشگاه قانون    فرانتس کافکا

 

در پیشگاهِ قانون دربانی ایستاده است. مردی روستائی به نزدِ این دربان می آید و درخواست شرفیابی به پیشگاهِ قانون را می کند. دربان، اما، می گوید که او فعلاً نمی تواند به روستائی اجازهء ورود بدهد. مرد روستائی فکری می کند و می پرسد که آیا می تواند بعداً وارد شود؟ دربان می گوید: «امکانش البته هست، اما فعلاً نه!»

چون دروازهء قانون مطابق معمول باز است و دربان به کناری می رود، مرد کمی خم می شود تا نگاهی به درونِ دروازه بیاندازد. دربان که متوجه این حرکت می شود، با خنده می گوید: «اگر تا این حد وسوسه شده ای، سعی کن علیرغم ممنوعیت ورود از جانبِ من وارد شوی. ولی یادت باشد: من البته قوی هستم و تازه من دون پایه ترینِ دربان ها هستم. تالار پس از تالار، بر سر هر یک دربانی ایستاده، هر یک قوی تر از قبلی. من خودم حتی طاقتِ دیدنِ دربان سوم هم را ندارم.»

مرد روستائی انتظار چنین موانعی را نداشت. هر چه باشد، او فکر می کرد که قانون همیشه در دسترس همه است. ولی حالا که دربان با آن پالتوی یقه پوستی، بینی نوک تیز و ریشِ سیاهِ تُنُکِ تاتاریشِ می نگرد تصمیم می گیرد که منتظر دریافتِ اجازهء ورود بماند. دربان با دادنِ چهارپایه ای به او اجازه می دهد تا در کنار دروازه به انتظار بنشیند.

مرد روزها و سال ها آنجا می نشیند. در این مدت کوشش های زیادی برای دریافت اجازهء ورود به خرج می دهد و با تقاضاهای مکررش دربان را به ستوه می آورد. دربان اغلب به استنطاق های پیش پا افتاده از مرد می پردازد و از زادگاهش و چیزهای دیگر می پرسد. پرسش های دربان مانند پرسش های اربابان اشرافی آمیخته به نوعی بی تفاوتی است و مثل همیشه در پایان به مرد می گوید که فعلاً نمی تواند به وی اجازهء ورود بدهد. مرد که خود را تمام و کمال برای این سفر آماده کرده، از هر چیزی ولو قیمتی برای رشوه دادن به دربان استفاده می کند. دربان همهء اینها را قبول می کند اما می گوید: «من این ها را می گیرم که مبادا فکر کنی از این بابت قصور کرده ای.»

در طول این سال های چندان مرد بی وقفه به دربان چشم می دوزد. وی دربانان دیگر را به کلی فراموش می کند و همین دربانِ اول را تنها مانع رسیدنش به قانون می بیند. سال های اول با صدای بلند و سرسختانه به بخت سیاه خود دشنام می گوید و بعدها که پیرتر می شود تنها زیرلب غُر می زند. رفتارش بچگانه می شود و از آنجا که در تمام سال هائی که دربان را زیر نظر گرفته حتی با کک های یقهء پشمی دربان آشنا شده، از کک ها کمک می خواهد تا بلکه نظر دربان را تغییر دهند.

سرانجام سوی چشمانش کم می شوند و دیگر نمی داند آیا آنچه احاطه اش کرده به راستی تاریک شده یا این که چشمانش فریبش می دهند. با این حال، در تاریکی نوری خاموش نشدنی را که از دروازه می تابد تشخیص می دهد. اکنون دیگر می داند وقت چندانی باقی نیست.

پیش از مرگش کل تجربه هایش از تمام این دوره به صورتِ یک پرسش در ذهنش گرد می آیند – پرسشی که هرگز از دربان نپرسیده. چون دیگر نمی تواند بدن سنگی شده اش را بلند کند، دربان را با اشاره فرا می خواند. چون تفاوتِ قامتِ این دو، مرد را در وضعیتی پست تر قرار داده، دربان به ناچار به کاملاًً دولا می شود.

دربان می گوید: « دیگر چه می خواهی بدانی؟ واقعاً که ول کن نیستی.»

مرد می گوید: « مردم همه قانون را می جویند. پس چطور است که در تمام این سال ها هیچ کس دیگری جز من درخواست شرفیابی به پیشگاهِ قانون را نکرده؟»

دربان می فهمد که مرد به آخر خط نزدیک شده و از رو برای آن که حرفش را گوش های سنگین مرد بشنوند، فریاد می زند:

« کسِ دیگری اجازهء ورود به این دروازه را ندارد چون این ورودی تنها مختصِ توست. حالا باید بروم و دروازه را ببندم.»

 

(کافکاخوانی های ونکوور، اکتبر ۲۰۰۵)

ترجمه: پیمان وهاب زاده       

 

ترجمه صادق هدایت - در کتاب یادداشتهای پراکنده - بسیار ارزشمندتر و قوی تر می باشد که متاسفانه دردسترس نبود.

 

+ ارائه شده در  چهارشنبه 24 خرداد1385ساعت 3:42  توسط محمود اکبری  | 

مطالب قدیمی‌تر
Subscribe to me on FriendFeed