تبليغاتX
N O S T A L G I A

N O S T A L G I A

هنرومعماری (من‌فقط برای‌سایهءخودم‌مینویسم‌که‌جلوچراغ‌به‌دیوارافتاده‌است، بایدخودم رابهش‌معرفی‌بکنم.)

اندیشه موریس مترلینگ

 

خدا

در جهان چیزی هست که نمیدانیم چیست و کاری میکند که نمیدانیم چه کاری است.

 

مرگ

اگر خدا می خواست انسان را بدبخت کند او را طوری میآفرید که همواره زنده باشد.

بدون مرگ زندگی ارزش و اهمیت نداشت، ترس از مرگ است که زندگی را درنظر ما اینقدر لذتبخش و زیبا و خواستنی و بزرگ جلوه می دهد.

 

نیستی

تنها یک کار است که جهان، آفریننده، خدا و غیره نمیتواند انجام دهد وآن بوجود آوردن نیستی است زیرا که اگر نیستی را بوجود می آورد، خود از بین میرفت!

 

+ ارائه شده در  دوشنبه 29 خرداد1385ساعت 12:30  توسط محمود اکبری  | 

+ ارائه شده در  شنبه 27 خرداد1385ساعت 23:13  توسط محمود اکبری  | 

اثرهنری

 

اثرهنری به مانند یک موجود زنده درون ذهن و جان هنرمند رشد میکند. هنرمند هیچگاه به حقیقت سازوکار و رشدوتکامل این موجود پی نخواهد برد. یعنی مراحلی به گونه ای غیرارادی و ناخودآگاه طی میشود.

 

درنتیجه هر اثرهنری جهان و زبان خاص خود را میسازد و به آنها معنا میدهد.

 

شاید جذابیت هنر چیزی جز این نباشد که هر فرد برداشت خاص خود از اثرهنری داشته باشد وهمواره روزنه ای برای تاویل بازباشد.

 

اثرهنری پس ازعرضه استقلال خاصی از هنرمند پیدا میکند؛ نیت و معنای اثر از شناختش  برمی آید نه از مولف، هرچند که در این بین روابط بسیارقوی دیده می شود.

 

+ ارائه شده در  شنبه 27 خرداد1385ساعت 23:11  توسط محمود اکبری  | 

هنر

 

هنر بیانگر نیست؛ برمبنای توضیح و توصیف نمیباشد. هنر یک نوع مکاشفه است.از نظر منطقی و فلسفی هم نمی توان نظامی دقیق و جامع برایش تعریف کرد.

 

هنر مفهومی است باز و گشوده و شناور؛ همواره هنر جدید تلاشهای گذشته را جهت تعریف جامع بی اثر میکند و برداشتی نو از واقعیت را در لحظه ای خاص پیش میکشد، یعنی نمی شود آنرا یکبار برای همیشه تعریف کرد.

 

زبان هنر مبهم و پیچیده است؛ سرراست و صریح سخن نمی گوید. حقیقت محتوایش به کمک معناهای دیگر ترجمه میشود پس هیچگاه به حقیقت امر نمیرسد وتاویلی بیش نیست. حتی معنای اثرقبل ازخلق و پس ازعرضه یکسان نخوهد بود.

 

اکنون هنر به سمت پدیده های نو، خلاقانه، مبتکرانه و حتی خارق العاده حرکت میکند، پیشروی تا آنجایی که برهم زدن آرامش ذهنی بیننده و وارد آوردن شوک به آنان اهداف اصلیش اضافه شده.

 

اکنون هنر به سمت پدیده های نو، خلاقانه، مبتکرانه و حتی خارق العاده حرکت میکند، پیشروی تا آنجایی که برهم زدن آرامش ذهنی بیننده و وارد آوردن شوک به آنان اهداف اصلیش اضافه شده.

 

+ ارائه شده در  جمعه 26 خرداد1385ساعت 3:24  توسط محمود اکبری  | 

  صادق هدايت     ابتدای بوف کور

 

    در زندگی زخمهايی هست که مثل خوره در انزوا روح را آهسته در انزوا می خورد و میتراشد.

    اين دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که اين دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پيش آمدهای نادر و عجيب بشمارند و اگر کسی بگويد يا بنويسد، مردم بر سبيل عقايد جاری و عقايد خودشان سعی می کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آميز تلقی بکنند - زیرا بشر هنوز چاره و دوائی برايش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی بتوسط شراب و خواب مصنوعی بوسیله افیون و مواد مخدره است- ولی افسوس که تاثیر این گونه دارو ها موقت است و بجا ی تسکین پس از مدتی بر شدت درد میافزاید.

    آیا روزی به اسرار این اتفاقات ماوراء طبيعی ، این انعکاس سایهء روح که در حالت اغماء و برزخ بين خواب و بيداری جلوه می کند کسی پی خواهد برد؟

    من فقط بشرح یکی از این پیش آمدها می پردازم که برای خودم اتفاق افتاده و بقدری مرا تکان داده که هرگز فراموش نخواهم کرد و نشان شوم آن تا زنده ام، از روز ازل تا ابد تا آنجا که خارج از فهم و ادراک بشر است زندگی مرا زهرآلود خواهد کرد- زهرآلود نوشتم، ولی می خواستم بگویم  داغ آنرا هميشه با خودم داشته و خواهم داشت.

    من سعی خواهم کرد آنچه را که یادم هست، آنچه را که از ارتباط وقايع در نظرم مانده بنويسم، شايد بتوانم راجع بآن یک قضاوت کلی بکنم ؛ نه، فقط اطمینان حاصل بکنم و یا اصلا خودم بتوانم باور بکنم - چون برای  من هیچ اهمیتی ندارد که دیگران باور بکنند یا نکنند- فقط میترسم که  فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم - زیرا در طی تجربیات زندگی باین مطلب برخوردم که چه ورطهء هولناکی میان من و دیگران وجود دارد و فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد، تا ممکن است بايد افکار خودم را برای خودم نگهدارم و اگر حالا تصمیم گرفتم که بنویسم ، فقط برای اینست که خودم را به سایه ام معرفی کنم - سایه ای که روی ديوار خميده و  مثل اين است که هرچه می نویسم با اشتهای هر چه تمامتر می بلعد - برای اوست که می خواهم آزمايشی بکنم : ببینم شايد بتوانیم یکدیگر را بهتر بشناسيم. چون از زمانی که همهء روابط خودم را با ديگران بريده ام می خواهم خودم را بهتر بشناسم.

    افکار پوچ!- باشد، ولی از هر حقیقتی بیشتر مرا شکنجه می کند - آیا این مردمی که شبیه من هستند، که ظاهرا احتیاجات و هوا و هوس مرا دارند برای گول زدن من نیستند؟ آیا یک مشت سایه نیستند که فقط برای مسخره کردن و گول زدنمن بوجود آمده اند؟ آیا آنچه که حس می کنم، می بینم و می سنجم سرتاسر موهوم نیست که با حقیقت خیلی فرق دارد؟

    من فقط برای سایهء خودم می نویسم که جلو چراغ به دیوار افتاده است، باید خودم را بهش معرفی بکنم.

.....................................................................

...

+ ارائه شده در  پنجشنبه 25 خرداد1385ساعت 10:59  توسط محمود اکبری  | 

باور

 

اعتقادی به هیچگونه حقیقتی ندارم.

کاملا درست است که:

" امروز، خورشید هم یک امر مسلم و دایمی نیست. " لویی کان

 

+ ارائه شده در  چهارشنبه 24 خرداد1385ساعت 13:33  توسط محمود اکبری  | 

رمان    رضا قاسمی

 

» رمان، اثری است عاری از شرافت: رمان نويس چيزی را به عنوان حقيقت ارائه می‌دهد که کاملاْ به دروغ بودن آن آگاه است، و خواننده هم تلاش می‌کند چيزی را به عنوان حقيقت بپذيرد که در تمام مدت به خيالی بودن آن آگاه است«.

 

 

+ ارائه شده در  چهارشنبه 24 خرداد1385ساعت 4:6  توسط محمود اکبری  | 

 بی عرضه

 

چند روز پیش ، خانم یولیا واسیلی یونا ، معلم سر خانه ی بچه ها را به اتاق كارم دعوت كردم. قرار بود با او تسویه حساب كنم. گفتم:
ــ بفرمایید بنشینید یولیا واسیلی یونا
! بیایید حساب و كتابمان را روشن كنیم … لابد به پول هم احتیاج دارید اما مشاءالله آنقدر اهل تعارف هستید كه به روی مباركتان نمی آورید … خوب … قرارمان با شما ماهی 30 روبل
ــ نخیر 40 روبل
… !
ــ نه ، قرارمان 30 روبل بود … من یادداشت
كرده ام … به مربی های بچه ها همیشه 30 روبل می دادم … خوب … دو ماه كار كرده اید
ــ دو ماه و پنج روز

ــ درست دو ماه … من یادداشت كرده ام … بنابراین جمع
طلب شما می شود 60 روبل … كسر میشود 9 روز بابت تعطیلات یكشنبه … شما كه روزهای یكشنبه با كولیا كار نمیكردید … جز استراحت و گردش كه كاری نداشتید … و سه روز تعطیلات عید
چهره ی یولیا واسیلی یونا ناگهان سرخ شد ، به والان پیراهن خود
دست برد و چندین بار تكانش داد اما … اما لام تا كام نگفت! …
ــ بله ، 3 روز هم
تعطیلات عید … به عبارتی كسر میشود 12 روز … 4 روز هم كه كولیا ناخوش و بستری بودكه در این چهار روز فقط با واریا كار كردید … 3 روز هم گرفتار درد دندان بودید كه با كسب اجازه از زنم ، نصف روز یعنی بعد از ظهرها با بچه ها كار كردید … 12 و 7 میشود 19 روز … 60 منهای 19 ، باقی میماند 41 روبل … هوم … درست است؟
چشم چپ
یولیا واسیلی یونا سرخ و مرطوب شد. چانه اش لرزید ، با حالت عصبی سرفه ای كرد و آب بینی اش را بالا كشید. اما … لام تا كام نگفت! …
ــ در ضمن ، شب سال نو ، یك
فنجان چایخوری با نعلبكی اش از دستتان افتاد و خرد شد … پس كسر میشود 2 روبل دیگر بابت فنجان … البته فنجانمان بیش از اینها می ارزید ــ یادگار خانوادگی بود ــ امابگذریم! بقول معروف: آب كه از سر گذشت چه یك نی ، چه صد نی … گذشته از اینها ، روزی به علت عدم مراقبت شما ، كولیا از درخت بالا رفت و كتش پاره شد … اینهم 10 روبل دیگر … و باز به علت بی توجهی شما ، كلفت سابقمان كفشهای واریا را دزدید … شما باید مراقب همه چیز باشید ، بابت همین چیزهاست كه حقوق میگیرید. بگذریم … كسر میشود 5 روبل دیگر … دهم ژانویه مبلغ 10 روبل به شما داده بودم
به نجوا گفت
:
ــ
من كه از شما پولی نگرفته ام … !
ــ من كه بیخودی اینجا یادداشت نمی كنم
!
ــ بسیار خوب … باشد
.
ــ 41 منهای 27 باقی می ماند 14

این بار هر دو
چشم یولیا واسیلی یونا از اشك پر شد … قطره های درشت عرق ، بینی دراز و خوش تركیبش را پوشاند. دخترك بینوا! با صدایی كه می لرزید گفت:
ــ من فقط یك دفعه ــ آنهم
از خانمتان ــ پول گرفتم … فقط همین … پول دیگری نگرفته ام
ــ راست می گویید
؟ … می بینید ؟ این یكی را یادداشت نكرده بودم … پس 14 منهای 3 میشود 11 … بفرمایید اینهم 11 روبل طلبتان! این 3 روبل ، اینهم دو اسكناس 3 روبلی دیگر … و اینهم دو اسكناس 1 روبلی … جمعاً 11 روبل … بفرمایید!
و پنج اسكناس سه روبلی و یك روبلی
را به طرف او دراز كردم. اسكناسها را گرفت ، آنها را با انگشتهای لرزانش در جیب پیراهن گذاشت و زیر لب گفت:
ــ مرسی
.
از جایم جهیدم و همانجا ، در اتاق ،
مشغول قدم زدن شدم. سراسر وجودم از خشم و غضب ، پر شده بود . پرسیدم:
ــ « مرسی
» بابت چه ؟!!
ــ بابت پول

ــ آخر من كه سرتان كلاه گذاشتم! لعنت بر شیطان
، غارتتان كرده ام! علناً دزدی كرده ام! « مرسی! » چرا ؟!!
ــ پیش از این ، هر
جا كار كردم ، همین را هم از من مضایقه می كردند.
ــ مضایقه می كردند ؟ هیچ جای
تعجب نیست! ببینید ، تا حالا با شما شوخی میكردم ، قصد داشتم درس تلخی به شما بدهمهشتاد روبل طلبتان را میدهم … همه اش توی آن پاكتی است كه ملاحظه اش میكنید! اما حیف آدم نیست كه اینقدر بی دست و پا باشد؟ چرا اعتراض نمیكنید؟ چرا سكوت میكنید؟ در دنیای ما چطور ممكن است انسان ، تلخ زبانی بلد نباشد؟ چطور ممكن است اینقدر بی عرضه باشد؟!
به تلخی لبخند زد. در چهره اش خواندم: « آره ، ممكن است
! »
بخاطر درس
تلخی كه به او داده بودم از او پوزش خواستم و به رغم حیرت فراوانش ، 80 روبل طلبش را پرداختم. با حجب و كمروئی ، تشكر كرد و از در بیرون رفت … به پشت سر او نگریستم و با خود فكر كردم: « در دنیای ما ، قوی بودن و زور گفتن ، چه سهل و ساده است! ».

 

آنتوان پاولويچ چخوف   سروژ استپانيان

 

+ ارائه شده در  چهارشنبه 24 خرداد1385ساعت 3:46  توسط محمود اکبری  | 

در پیشگاه قانون    فرانتس کافکا

 

در پیشگاهِ قانون دربانی ایستاده است. مردی روستائی به نزدِ این دربان می آید و درخواست شرفیابی به پیشگاهِ قانون را می کند. دربان، اما، می گوید که او فعلاً نمی تواند به روستائی اجازهء ورود بدهد. مرد روستائی فکری می کند و می پرسد که آیا می تواند بعداً وارد شود؟ دربان می گوید: «امکانش البته هست، اما فعلاً نه!»

چون دروازهء قانون مطابق معمول باز است و دربان به کناری می رود، مرد کمی خم می شود تا نگاهی به درونِ دروازه بیاندازد. دربان که متوجه این حرکت می شود، با خنده می گوید: «اگر تا این حد وسوسه شده ای، سعی کن علیرغم ممنوعیت ورود از جانبِ من وارد شوی. ولی یادت باشد: من البته قوی هستم و تازه من دون پایه ترینِ دربان ها هستم. تالار پس از تالار، بر سر هر یک دربانی ایستاده، هر یک قوی تر از قبلی. من خودم حتی طاقتِ دیدنِ دربان سوم هم را ندارم.»

مرد روستائی انتظار چنین موانعی را نداشت. هر چه باشد، او فکر می کرد که قانون همیشه در دسترس همه است. ولی حالا که دربان با آن پالتوی یقه پوستی، بینی نوک تیز و ریشِ سیاهِ تُنُکِ تاتاریشِ می نگرد تصمیم می گیرد که منتظر دریافتِ اجازهء ورود بماند. دربان با دادنِ چهارپایه ای به او اجازه می دهد تا در کنار دروازه به انتظار بنشیند.

مرد روزها و سال ها آنجا می نشیند. در این مدت کوشش های زیادی برای دریافت اجازهء ورود به خرج می دهد و با تقاضاهای مکررش دربان را به ستوه می آورد. دربان اغلب به استنطاق های پیش پا افتاده از مرد می پردازد و از زادگاهش و چیزهای دیگر می پرسد. پرسش های دربان مانند پرسش های اربابان اشرافی آمیخته به نوعی بی تفاوتی است و مثل همیشه در پایان به مرد می گوید که فعلاً نمی تواند به وی اجازهء ورود بدهد. مرد که خود را تمام و کمال برای این سفر آماده کرده، از هر چیزی ولو قیمتی برای رشوه دادن به دربان استفاده می کند. دربان همهء اینها را قبول می کند اما می گوید: «من این ها را می گیرم که مبادا فکر کنی از این بابت قصور کرده ای.»

در طول این سال های چندان مرد بی وقفه به دربان چشم می دوزد. وی دربانان دیگر را به کلی فراموش می کند و همین دربانِ اول را تنها مانع رسیدنش به قانون می بیند. سال های اول با صدای بلند و سرسختانه به بخت سیاه خود دشنام می گوید و بعدها که پیرتر می شود تنها زیرلب غُر می زند. رفتارش بچگانه می شود و از آنجا که در تمام سال هائی که دربان را زیر نظر گرفته حتی با کک های یقهء پشمی دربان آشنا شده، از کک ها کمک می خواهد تا بلکه نظر دربان را تغییر دهند.

سرانجام سوی چشمانش کم می شوند و دیگر نمی داند آیا آنچه احاطه اش کرده به راستی تاریک شده یا این که چشمانش فریبش می دهند. با این حال، در تاریکی نوری خاموش نشدنی را که از دروازه می تابد تشخیص می دهد. اکنون دیگر می داند وقت چندانی باقی نیست.

پیش از مرگش کل تجربه هایش از تمام این دوره به صورتِ یک پرسش در ذهنش گرد می آیند – پرسشی که هرگز از دربان نپرسیده. چون دیگر نمی تواند بدن سنگی شده اش را بلند کند، دربان را با اشاره فرا می خواند. چون تفاوتِ قامتِ این دو، مرد را در وضعیتی پست تر قرار داده، دربان به ناچار به کاملاًً دولا می شود.

دربان می گوید: « دیگر چه می خواهی بدانی؟ واقعاً که ول کن نیستی.»

مرد می گوید: « مردم همه قانون را می جویند. پس چطور است که در تمام این سال ها هیچ کس دیگری جز من درخواست شرفیابی به پیشگاهِ قانون را نکرده؟»

دربان می فهمد که مرد به آخر خط نزدیک شده و از رو برای آن که حرفش را گوش های سنگین مرد بشنوند، فریاد می زند:

« کسِ دیگری اجازهء ورود به این دروازه را ندارد چون این ورودی تنها مختصِ توست. حالا باید بروم و دروازه را ببندم.»

 

(کافکاخوانی های ونکوور، اکتبر ۲۰۰۵)

ترجمه: پیمان وهاب زاده       

 

ترجمه صادق هدایت - در کتاب یادداشتهای پراکنده - بسیار ارزشمندتر و قوی تر می باشد که متاسفانه دردسترس نبود.

 

+ ارائه شده در  چهارشنبه 24 خرداد1385ساعت 3:42  توسط محمود اکبری  | 

شروع    شاعر آمریكایی " والدو امرسون "

 

خواه زیبا باشی و خواه خردمند. خواه توانگر باشی و خواه نیرومند و گشاده دست.همه اینها تا زمانی كه آن "آن" را نداشته باشی كه راز زیبایی زیبایان و نیك بختی نیك بختان به شمار میرود؛ سود چندانی عایدت نخواهد شد.

راز همه چیز در آن سازی است كه از دل نغمه جهان برخاسته است.

این "آن" را با تلاش و فكر و هنر نمیتوان كسب كرد! حتی زیبایی زیبایان نیز اگر از آن آتش گرمی بخش بری باشد، سود چندانی نخواهد داشت.

برای من فقط یك چیز مهم است و آن "آن" یعنی همان چیزی كه ارمغان خداست. همان كه گاه عقاب را در آسمان رهبری میكند و گاه شمشیر را در غلاف نگاه میدارد.

+ ارائه شده در  چهارشنبه 24 خرداد1385ساعت 2:45  توسط محمود اکبری  | 

Subscribe to me on FriendFeed